شعر تنهایی | اشعار تنهایی

شعر تنهایی | اشعار تنهایی

و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد

گاه از دو روزنه ی رخسارم

گاه در نگاهی پوچ در تاریکی شب هایم

گاه در باز دمی اندوهناک که با زحمت

از قفس آزاد شده و پایانش خدا را شکر می گویند

و گاه در وجودم که به هیچ پایانی نمی رسید مگر تنهایی

شعر تنهایی | اشعار تنهایی

می بینی ای لحظه های خالی از احساس تهی

می بینی که چه صدای خرد شدن دست های خزان شده اش

در دست های تنهایی کسل آور است و تو را نیز بی رمق می کند

آه ، پس او چه می گفت ؟

شعر تنهایی | اشعار تنهایی

من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی

ساحلم شو غرق گشتم بی تو در شبهای مستی

شعر تنهایی | اشعار تنهایی

هرکس به میزانی که تنهایی نیاز دارد

عظمت دارد و بی نیاز تر است

شعر تنهایی | اشعار تنهایی

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

وابستگی ام را به تو باور کردم

شعر تنهایی | اشعار تنهایی

من آن گلبرگ مغرورم نمی میرم ز بی آبی

ولی بی دوست میمیرم در این مرداب تنهایی

شعر تنهایی | اشعار تنهایی

وصال در عشق بس چه دارد حیرانی

من نگویم رسیدم به وصال

اما دیده ام ناله ی عاشقی در تنهایی

گریان سخن می گفت

می کرد حق حق و بی تابی

ای کاش می شد اینگونه عاشق شد

شعر تنهایی | اشعار تنهایی



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 16:45 | نویسنده : arsalan shapaloo |